تبليغاتX
پسرک لبو فروش
این روزها رهایی چه واژه ی غریبیست

در اوج تهوع و نا امیدی            

در میان باتلاق

سرودن و نوشتن بسی سخت تر از رهایی

کارم سکوت و اندیشیدن

اندیشیدن به رهایی  

رهایی از زندان     

مرگ تدریجی      تعلیق 

انتخاب راه در جاده ی مه آلود خاکستری

در هر  صورت رها خواهم گشت

تغییر با رهایی حاصل خواهد شد

باید رها شد

باید رفت

باید رها شوم 

                             رهایی رهایی رهایی....                 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 3:8  توسط رامیز  | 

نه عادلانه نه زیبا بود جهان، پیش از آنکه ما به صحنه بر آییم ،به عمل دست نایافته اندیشیدیم و زیبایی در وجود آمد. "احمد شاملو"

سال گدشته سال عجیبی بود. دنیا در حیرت و ناامیدی فرو رفته بود و پایه های نظام سرمایه داری به لرزه افتاده بود.جهان در بحران و تلاطم اقتصادی اسیر بود. در سالی که صنایع بزرگ خودروسازی و بانک ها ورشکسته و هزاران نفر بی کار می شدند،بنیاد گرایی و امپریالیسم وحشیانه تر از گذشته به کشت و کشتار مردم در سراسر جهان می پرداخت ،در خاور میانه که یکی از بحرانی ترین سال های بحرانی خود را پشت سر می گذاشت اتفاقی رخ داد که به سان روزنه ای از نور در دل تاریکی بود.سال گذشته سالی ماندگار در تاریخ پر فراز و نشیب ایران بود. شرایط اجتماعی و اعتراضات و اتفاقات سال 88 دنیا را به حیرت و تحسین واداشت. دیدگاه جامعه ی جهانی نسبت به مردم ایران تغییر نمود. در کشوری که نهادهای مدنی و غیر دولتی در سطح بسیار محدودی فعال بودند ،مدرن ترین و مردمی ترین اعتراضات (آن هم به صورت خودجوش) شکل گرفت.کار به جایی رسید که از نمای ساختمان های دولتی ایتالیا پرچم سبز آویزان کردند و پارچه ای پر از امضا در حمایت از اعتراضات سبز ایرانیان از برج ایفل آویزان کردند. آن سه روز راهپیمایی سکوت مردم تهران در تاریخ اعتراضات مردم ایران بی نظیر ترین و ماندگارترین آنها بود و بازگشت به آرمان های انقلاب 57را نوید می داد.

یکم_بحث حق جمعی: شاید در نگاه اول اتفاقات سال 88 در ایران و به خصوص جنبش مردمی سبز به میر حسین موسوی ختم شود،ولی این موضوع در ابتدای راه معنی داشت. اگر چه میر حسین موسوی کاندیدای اصلاح طلبان محسوب می شد ولی حامیان اصلی میر حسین گروه عظیمی بودند که اصلاح طلبی و اصول گرایی واژگانی بی معنی برای آنها محسوب می شد. این گروه نسل سومی ها و نسل چهارمی های انقلاب بودند. نسلی که انگیزه ی زندگی، امید، لذت و شاد بودن از آنها گرفته شده بود ولی همین نسل جوان بود که رگه های امید و انگیزه را به جامعه تزریق کرد.دغدغه ی اصلی این گروه عظیم از درگیری و سر کار داشتن با عینیت زندگی خود و اطرافشان به وجود آمده و به طور حتم ترس حاکمیت فقط در به قدرت رسیدن میر حسین خلاصه نمیشد بلکه ترس از پیروزی نسل جوان ایران آن هم در تجربه ی اول بود که حاکمیت را به تقلب در انتخابات واداشت .از طرف دیگر برای اولین بار پس از انقلاب بود که علاوه بر روشنفکران و دانشگاهیان و فعالان سیاسی و اجتماعی مردم عادی هم در اعتراض به شرایط موجود به صحنه آمدند و به این باور رسیدند که حق اصلی مربوط به شخص میر حسین نیست بلکه پای حق جمعی در میان است .

دوم_حرکت های میر حسین موسوی:میر حسین موسوی به عنوان پیشرو جنبش (نه رهبر) مهمترین نقش را در به جلو بردن اعتراضات داشته و دارد. بسیاری انتظار داشتند که پس از وحشی گری های نیروهای امنیتی میر حسین کنار بکشد اما او مانند کوه ایستاد و کنار نکشید و سال جدید را هم سال صبر و استقامت نام گذاری کرد. بیانیه های رادیکال میر حسین بسیاری از مسائل موجود را به چالش کشیدو البته وجود همسر او زهرا رهنورد در کنار میر حسین به عنوان نمادی از جنبش های مترقی میتواند سر آغاز حرکت های رو به جلو در راستای ایفای حقوق مدنی زنان به حساب آید. تز ایجاد آگاهی در طبقات پائین جامعه اوج تفکرات مترقی میر حسین می تواند به حساب آید که در سخنان اصلاح طلبان کمتر دیده میشد.

سوم_حرکت های ساختار شکنانه: اصلی ترین نکته ی اعتراضات مردم ایران تازگی آنها و مغایرت با اصولی بود که حاکمیت استبداد در طول چند سال آن را به وجود آورده بود. شاید کمتر کسی در روز 25 خرداد فکر می کرد که جمعیت میلیونی به خیابان ها بیاید و نیروهای امنیتی کاری نتوانند از پیش ببرند دلیل آ ن هم فقط سکوت بود و بس.در گیریهای 30 خرداد در اعتراض به دیکتاتوری مطلق و توهین به مردم، نماز جمعه ی معروف تهران به امامت رفسنجانی ،راهپیمایی روز قدس در اعتراض به سیاست های دولت روسیه، تجمع مقابل سفارت روسیه ، و البته اوج این ساختار شکنی در روز عاشورا بود که کلیشه هایی که در طول سالیان به وجود آمده بود را شکست و تغییر طلبی نسل جوان ایران را به رخ همگان کشید.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 17:50  توسط رامیز  | 

سیگار همدم تنهایی ام                   مونس دردهایم                          دردهای مشترک

فریاد تاریخ

                                               آه و ناله ی شهر

                                                                                           ضجه ی خیابان

اشتباه سهراب بود، نیازی به شستن چشم ها نیست

با چشم های نشسته هم می توان جور دیگر دید

نگاهت را از البرز به پائین بینداز

چهره ی خاکستری شهر را ببین

صورت کبود فرشته ی گل فروش ،

زخمهای دختری فراری

سیاهی زندگی کودک کار را از پشت لنز های عسلی ات ببین

آیا دیدن واقعیت به لذت خوردن قهوه در روز بارانی نمی ارزد؟

بد نیست اگر برای یک بار هم که شده کثیفی اطرافت را به لذات فلسفی ات ترجیح دهی

خیابان در انتظار باران تحول است

                                              شهر در حال انفجار است

                                                                                    به تغییر بیاندیش 

            چهره ی خاکستری شهر را ببین 

       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این شعر به یاد "بهرام رحیمی" که همیشه دیدن را توصیه می کرد گفته شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:14  توسط رامیز  | 

پدر معنای طغیان حافظه ی تاریخ بود              دستان مادر زجر تاریخ

                                               معنای زندگی ام

و امروز تو نشانه ی امید فردایی

                           نماد از جان گذشتکی و ایثار

                                          سمبل تغییر 

پی رویاهایم را در تو جستم

خستگی برایت واژه ی غریبی است

فراز و نشیب زندگی جاده ی صافی است به سوی روشنی فردا

                                                                                              تو برایم سپیده ی صبحی

                                                                                                          نشانه ی امید فردایی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:53  توسط رامیز  | 

سلام دوستان،

من خدمتم،محل آموزشمم به صورت اتفاقی افتاده زادگاهم تبریز . همه میگن شانس آوردم

ولی خودم به هیچ عنوان چنین احساسی رو ندارم. احساس غربت تو شهر خود آدم خیلی

احساس عجیبیه . اینجا هیچ حرفی با کسی برای گفتن ندارم. اینجا خیلی خوب میشه معنی

فاصله ها رو درک کرد،اینکه این زمان و مکان نیستن که فاصله ها رو میسازن ، اینکه فهم

فاصله ها فقط با درک تنهایی آدما میسره.

اینجا هر چی هست فقط دسیپلینه و بس. هیچ خبری از محتوا نیست. اینجا ماهیت توی

ساختار غرق شده. یه مشت آدم کچل با چند تا درجه دار ، هر روز یه کارایی میکنن که هیچ

فرقی با روز قبلش نداره.اینجا زمان از حرکت ایستاده ،حافظه ها پاک میشن. وازه ها هم اینجا

معنی خودشونو از دست میدن.

اینجا تو پادگان همش حواسم به اون کثافت خونست، پایتختو میگم. وقتی به تهران فکر میکنم

دلم بدجوری میلرزه، روانم به هم میریزه. جایی که همه توش مسابقه ی دو گذاشتن. یه 

جاش تو شمالش یه خونه هست که ۴۰۰ متر تراس داره خیلی جاشم هست که مردمش 

نمیتونن یه سقف برای خودشون که نه برای زنده موندنشون داشته باشن . یه جاش پیرمردای

هشتاد نود سالشم دو دستی عشق حال دنیا رو چسبیدن یه جاشم هست که بچه های پنج

شش سالشم کار میکنن. همش یاد دیالوگ رابرت دنیرو توی فیلم راننده تاکسیم که میگفت

"یه بارونی باید بیاد و کل کثافتهای شهرو پاک کنه". البته مطمئنم اگه سیلم بیاد نمیتونه

آشغال دونیه تهرانو تمیز کنه. همیشه شعر فرهاد مرادی رو با خودم زمزمه میکنم:

اینجا همه چیز بوی سیگار میدهد

اینجا همه چیز بوی کثافت میدهد

اینجا همه چیز بوی کهنگی میدهد

راستی سالگرد صمد بهرنگیه، کسی که تاریخ معاصر ایران به او امثال او نیاز داشته و امروز

توی جامعه ی روشنفکر زده ی ما نیازش ببشتر احساس میشه.خداحافظ...

 

                                                                                                      رامیز پیفون

                                                                                                    شهریور ماه ۸۸

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 0:26  توسط رامیز  | 

اینجا هر چیزی که دور و بر من است

تنها برابری را می طلبد.

عرض خواهم کرد:

مرا نیز چون ثروتمندان

از گوشت و پوست و خون آفریده اند،

اما به من میگویند:هی تهی دست!

تنها این ماییم که مزد تو را تعیین خواهیم کرد،

تو بی اجازه ی ما آسوده نخواهی مرد،

تو خواهی نوشید،اگر من بخواهم

تو خواهی خورد،اگر من بخواهم

تو خواهی زیست،اگر من بخواهم

من شیره ی جان تو را خواهم نوشید

درست همچون شراب و درست همچون انگور

زیر سنگ عصاران،

چندان که آسیاب زمین از خون تو خواهد چرخید.

 

چنین شد که من بی تاب عدالت شدم

و گفتم:

زمین از آن کسی است

که در آن می کارد و بر آن درو می کند

و گفتم:

این پایان پرده نشینان ظلمت است

و گفتم:

تنها او سزاوار ستایش است

که کار می کند،کار و کار و کار...

و چنین شد

که اجازه ندادند سخن بگویم

و چنین شد

که بی هیچ پرسش و چشم بندی

سینه ی دیوارم آوردند:

جوخه...!

رو به هدف،

آتش...

                                                                                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:11  توسط رامیز  | 
خیابان آغاز عاشقانه ی من است

قدم زدن در آن تداومش

قدمهای مایاکوفسکی مسافت را در کوچه ها لگدمال می کرد و جهنم درونش را

قدم های من در خیابان پایان ندارد،خستگی ندارد!

جهنم درون و برونم یکی است

درد همه ی خیابانی ها

فریاد های یک دیوار دیوار نویس روی دیوار

درد و دل های ولگردهایش

دود سیگار فاحشه ای خسته...

همه ی این دردها را به تابلو های یک نقاش در کلبه اش

به کافه و سینما و روشنفکرانش

و هم خوابگی با مانکنی ترجیح میدم

لحظه لحظه ی قدم هایم برایم خاطره است و تجربه

این است عاشقانه ی من...

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:56  توسط رامیز  | 

ساعت از ۱۲ گذشته با برادرم واقف در فلکه ی آریاشهر بعد از دیدار با چند نفر از دوستان ،

خسته منتظرتاکسی ایستاده ایم و واقف مثل همیشه در فکر این است که چرا برای دیدن

دوستانش باید این همه سختی و زجر زمان و مکان را بکشد.

تاکسی هست ولی فقط دربست. کمی جلوتر می رویم و منتظر می مانیم . ناگهان پرایدی

سفید رنگ باسرعتی زیاد جلویمان ترمز میکنه. واقف جلو میشینه و من عقب. راننده پیرمردی

است که هر سرعت گیرو با ۷۰ تا رد میکنه .زیر پل ستارخان کفاشی رو نشونمون میده و

شروع میکنه به فحاشی:<<این وقت شب کی کفشاشو واکس میزنه یارو مواد فروشه>>.

بعد یکی از تصنیف های مشهور و قدیمی ترکی رو شروع میکنه به خوندن و منم باهاش هم

آواز میشم. آوازش که تموم میشه اسم چند تا از هنرمندای قدیمیو میبره و میگه با همشون

رفیق بوده. پشت چراغ قرمز دوباره میزنه زیر آواز ولی این دفعه شیشه های ماشینشو

میکشه پایین و با صدای بلند داد میزنه تا همه بشنون.

میدون جمهوری پیاده میشیم تا سوار یه ماشین دیگه بشیم به سمت پایین . این یکی ام این

کاره نیست معلومه که کارمنده ، ولی مسافر کشی ام میکنه. پیاده که میشیم چند نفر جمع

شدن و یکی دراز کشیده و داد میزنه:<< منو برسونید بیمارستان من طحال ندارم حالم بده>>

و کمی جلوتر پژوی ۴۰۵ از نوع اسپورتش و خانمی که بغل رانندش میشینه نیگه داشته و من

یاد مساله ی هزینه ها می افتم:هزینه ای که موتور سوار بیچاره( که لابد بعد از یک روز سگ

دو زدن روزمره، برای یک لقمه نون داشته برمیگشته خونش) برای یک تصادف باید بده و

هزینه ای که آقای پژوی ۴۰۵ سوار از نوع اسپورتش با خانمی که بغلش نشسته باید بده.

از آمبولانس و اورژانسم که خبری نیست.

پل هوایی رو رد میکنیم و من تو فکرم که واقف معتادی رو نشونم میده که داره تزریق میکنه

و نعشه گیشو با شب قسمت کرده.

میرسیم خونه و داریم به این فکر میکنیم که در کمتر از ۲ ساعت چه اتفاقاتی برامون پیش

اومده، پیرمرد آوازخوان ، موتور سوار و مرد تزریقی فقط سه تا از هزاران اتفاقات کثیفی بودن

که هر روز و هر شب توی این شهر نفرین شده اتفاق می افته و پست مدرن ها همچنان

میگن اتفاقه! ولی این موضوعات از اتفاق به واقعیت های زشت زندگی ما تبدیل شده اند.

... و خبر میرسد که مازیار رضایی هم بعد از ایرج رفت، از بالای داربست خونه ای که داشته

برای مادرش میساخته می افته و تمام. مازیار هم رفت فقط به خاطر اینکه میخواست مادرش

برای خودش خونه داشته باشه. آره:

  زندگی، عجب زیبای کثیفی است...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 23:43  توسط رامیز  | 
روز جهانی کودک بر تمامی کودکان کار و خیابان و بی شناسنامه و کولی و پناهنده و در

نهایت فقیر مبارک!!!

پرنده راه باد را بسته

شعر راه گریه را

و کودک راه اتومبیل ران را

بی تفاوت را

امروز با دستمال

فردا با خنجر...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 14:49  توسط رامیز  | 
دنیا چگونه این جوری شد؟

سوال زیاد سختی نیست!

اجازه بدهید داستان را به یاد بیاورم....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 16:45  توسط رامیز  |