تبليغاتX
پسرک لبو فروش

سیگار همدم تنهایی ام                   مونس دردهایم                          دردهای مشترک

فریاد تاریخ

                                               آه و ناله ی شهر

                                                                                           ضجه ی خیابان

اشتباه سهراب بود، نیازی به شستن چشم ها نیست

با چشم های نشسته هم می توان جور دیگر دید

نگاهت را از البرز به پائین بینداز

چهره ی خاکستری شهر را ببین

صورت کبود فرشته ی گل فروش ،

زخمهای دختری فراری

سیاهی زندگی کودک کار را از پشت لنز های عسلی ات ببین

آیا دیدن واقعیت به لذت خوردن قهوه در روز بارانی نمی ارزد؟

بد نیست اگر برای یک بار هم که شده کثیفی اطرافت را به لذات فلسفی ات ترجیح دهی

خیابان در انتظار باران تحول است

                                              شهر در حال انفجار است

                                                                                    به تغییر بیاندیش 

            چهره ی خاکستری شهر را ببین 

       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این شعر به یاد "بهرام رحیمی" که همیشه دیدن را توصیه می کرد گفته شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 22:14  توسط رامیز  | 

پدر معنای طغیان حافظه ی تاریخ بود              دستان مادر زجر تاریخ

                                               معنای زندگی ام

و امروز تو نشانه ی امید فردایی

                           نماد از جان گذشتکی و ایثار

                                          سمبل تغییر 

پی رویاهایم را در تو جستم

خستگی برایت واژه ی غریبی است

فراز و نشیب زندگی جاده ی صافی است به سوی روشنی فردا

                                                                                              تو برایم سپیده ی صبحی

                                                                                                          نشانه ی امید فردایی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:53  توسط رامیز  | 

سلام دوستان،

من خدمتم،محل آموزشمم به صورت اتفاقی افتاده زادگاهم تبریز . همه میگن شانس آوردم

ولی خودم به هیچ عنوان چنین احساسی رو ندارم. احساس غربت تو شهر خود آدم خیلی

احساس عجیبیه . اینجا هیچ حرفی با کسی برای گفتن ندارم. اینجا خیلی خوب میشه معنی

فاصله ها رو درک کرد،اینکه این زمان و مکان نیستن که فاصله ها رو میسازن ، اینکه فهم

فاصله ها فقط با درک تنهایی آدما میسره.

اینجا هر چی هست فقط دسیپلینه و بس. هیچ خبری از محتوا نیست. اینجا ماهیت توی

ساختار غرق شده. یه مشت آدم کچل با چند تا درجه دار ، هر روز یه کارایی میکنن که هیچ

فرقی با روز قبلش نداره.اینجا زمان از حرکت ایستاده ،حافظه ها پاک میشن. وازه ها هم اینجا

معنی خودشونو از دست میدن.

اینجا تو پادگان همش حواسم به اون کثافت خونست، پایتختو میگم. وقتی به تهران فکر میکنم

دلم بدجوری میلرزه، روانم به هم میریزه. جایی که همه توش مسابقه ی دو گذاشتن. یه 

جاش تو شمالش یه خونه هست که ۴۰۰ متر تراس داره خیلی جاشم هست که مردمش 

نمیتونن یه سقف برای خودشون که نه برای زنده موندنشون داشته باشن . یه جاش پیرمردای

هشتاد نود سالشم دو دستی عشق حال دنیا رو چسبیدن یه جاشم هست که بچه های پنج

شش سالشم کار میکنن. همش یاد دیالوگ رابرت دنیرو توی فیلم راننده تاکسیم که میگفت

"یه بارونی باید بیاد و کل کثافتهای شهرو پاک کنه". البته مطمئنم اگه سیلم بیاد نمیتونه

آشغال دونیه تهرانو تمیز کنه. همیشه شعر فرهاد مرادی رو با خودم زمزمه میکنم:

اینجا همه چیز بوی سیگار میدهد

اینجا همه چیز بوی کثافت میدهد

اینجا همه چیز بوی کهنگی میدهد

راستی سالگرد صمد بهرنگیه، کسی که تاریخ معاصر ایران به او امثال او نیاز داشته و امروز

توی جامعه ی روشنفکر زده ی ما نیازش ببشتر احساس میشه.خداحافظ...

 

                                                                                                      رامیز پیفون

                                                                                                    شهریور ماه ۸۸

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 0:26  توسط رامیز  | 

اینجا هر چیزی که دور و بر من است

تنها برابری را می طلبد.

عرض خواهم کرد:

مرا نیز چون ثروتمندان

از گوشت و پوست و خون آفریده اند،

اما به من میگویند:هی تهی دست!

تنها این ماییم که مزد تو را تعیین خواهیم کرد،

تو بی اجازه ی ما آسوده نخواهی مرد،

تو خواهی نوشید،اگر من بخواهم

تو خواهی خورد،اگر من بخواهم

تو خواهی زیست،اگر من بخواهم

من شیره ی جان تو را خواهم نوشید

درست همچون شراب و درست همچون انگور

زیر سنگ عصاران،

چندان که آسیاب زمین از خون تو خواهد چرخید.

 

چنین شد که من بی تاب عدالت شدم

و گفتم:

زمین از آن کسی است

که در آن می کارد و بر آن درو می کند

و گفتم:

این پایان پرده نشینان ظلمت است

و گفتم:

تنها او سزاوار ستایش است

که کار می کند،کار و کار و کار...

و چنین شد

که اجازه ندادند سخن بگویم

و چنین شد

که بی هیچ پرسش و چشم بندی

سینه ی دیوارم آوردند:

جوخه...!

رو به هدف،

آتش...

                                                                                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:11  توسط رامیز  | 
خیابان آغاز عاشقانه ی من است

قدم زدن در آن تداومش

قدمهای مایاکوفسکی مسافت را در کوچه ها لگدمال می کرد و جهنم درونش را

قدم های من در خیابان پایان ندارد،خستگی ندارد!

جهنم درون و برونم یکی است

درد همه ی خیابانی ها

فریاد های یک دیوار دیوار نویس روی دیوار

درد و دل های ولگردهایش

دود سیگار فاحشه ای خسته...

همه ی این دردها را به تابلو های یک نقاش در کلبه اش

به کافه و سینما و روشنفکرانش

و هم خوابگی با مانکنی ترجیح میدم

لحظه لحظه ی قدم هایم برایم خاطره است و تجربه

این است عاشقانه ی من...

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:56  توسط رامیز  | 

ساعت از ۱۲ گذشته با برادرم واقف در فلکه ی آریاشهر بعد از دیدار با چند نفر از دوستان ،

خسته منتظرتاکسی ایستاده ایم و واقف مثل همیشه در فکر این است که چرا برای دیدن

دوستانش باید این همه سختی و زجر زمان و مکان را بکشد.

تاکسی هست ولی فقط دربست. کمی جلوتر می رویم و منتظر می مانیم . ناگهان پرایدی

سفید رنگ باسرعتی زیاد جلویمان ترمز میکنه. واقف جلو میشینه و من عقب. راننده پیرمردی

است که هر سرعت گیرو با ۷۰ تا رد میکنه .زیر پل ستارخان کفاشی رو نشونمون میده و

شروع میکنه به فحاشی:<<این وقت شب کی کفشاشو واکس میزنه یارو مواد فروشه>>.

بعد یکی از تصنیف های مشهور و قدیمی ترکی رو شروع میکنه به خوندن و منم باهاش هم

آواز میشم. آوازش که تموم میشه اسم چند تا از هنرمندای قدیمیو میبره و میگه با همشون

رفیق بوده. پشت چراغ قرمز دوباره میزنه زیر آواز ولی این دفعه شیشه های ماشینشو

میکشه پایین و با صدای بلند داد میزنه تا همه بشنون.

میدون جمهوری پیاده میشیم تا سوار یه ماشین دیگه بشیم به سمت پایین . این یکی ام این

کاره نیست معلومه که کارمنده ، ولی مسافر کشی ام میکنه. پیاده که میشیم چند نفر جمع

شدن و یکی دراز کشیده و داد میزنه:<< منو برسونید بیمارستان من طحال ندارم حالم بده>>

و کمی جلوتر پژوی ۴۰۵ از نوع اسپورتش و خانمی که بغل رانندش میشینه نیگه داشته و من

یاد مساله ی هزینه ها می افتم:هزینه ای که موتور سوار بیچاره( که لابد بعد از یک روز سگ

دو زدن روزمره، برای یک لقمه نون داشته برمیگشته خونش) برای یک تصادف باید بده و

هزینه ای که آقای پژوی ۴۰۵ سوار از نوع اسپورتش با خانمی که بغلش نشسته باید بده.

از آمبولانس و اورژانسم که خبری نیست.

پل هوایی رو رد میکنیم و من تو فکرم که واقف معتادی رو نشونم میده که داره تزریق میکنه

و نعشه گیشو با شب قسمت کرده.

میرسیم خونه و داریم به این فکر میکنیم که در کمتر از ۲ ساعت چه اتفاقاتی برامون پیش

اومده، پیرمرد آوازخوان ، موتور سوار و مرد تزریقی فقط سه تا از هزاران اتفاقات کثیفی بودن

که هر روز و هر شب توی این شهر نفرین شده اتفاق می افته و پست مدرن ها همچنان

میگن اتفاقه! ولی این موضوعات از اتفاق به واقعیت های زشت زندگی ما تبدیل شده اند.

... و خبر میرسد که مازیار رضایی هم بعد از ایرج رفت، از بالای داربست خونه ای که داشته

برای مادرش میساخته می افته و تمام. مازیار هم رفت فقط به خاطر اینکه میخواست مادرش

برای خودش خونه داشته باشه. آره:

  زندگی، عجب زیبای کثیفی است...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 23:43  توسط رامیز  | 
روز جهانی کودک بر تمامی کودکان کار و خیابان و بی شناسنامه و کولی و پناهنده و در

نهایت فقیر مبارک!!!

پرنده راه باد را بسته

شعر راه گریه را

و کودک راه اتومبیل ران را

بی تفاوت را

امروز با دستمال

فردا با خنجر...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 14:49  توسط رامیز  | 
دنیا چگونه این جوری شد؟

سوال زیاد سختی نیست!

اجازه بدهید داستان را به یاد بیاورم....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 16:45  توسط رامیز  | 

                               

برای رفیق از دست رفته ام ایرج

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:42  توسط رامیز  | 

چقدر خوب است که وجود خدا را حس نمی کنم و چقدر بد است که وجود مردم را حس میکنم وجود شکاف عمیق طبقاتی ، وجود فقرم، وجود فقرشان. مطالعه می کنیم ، مبارزه می کنیم ، لذت های شخصیمان را کنار می گذاریم، می خواهیم آگاهشان سازیم ولی در آخر می گویند خودت چی؟ به توچه چیزی می رسد؟ برای آگاهی و نجات آن ها هرکاری می کنیم وآنها فقط دلسوزی می کنند وحرف هایمان را به سخره می گیرند.

ناآگاهی وآگاهی سطحی ریشه ای عمیق در طبقات محروم جامعه دارد. ریشه ی این ناآگاهی را باید در دو مورد جستجو کرد اولا به ناآگاهی تاریخی این طبقه برمی گردد که به دلیل نبود سرمایه ی فرهنگی که می توان آن را ناشی از نبود سرمایه ی اقتصادی در طول تاریخ دانست و دیگری ناآگاهی زمان حال است که با غرق شدن در زندگی روزمره که از آن به عنوان مشکلات زندگی و نیازهای شخصی یاد می شود.البته هر دوی این موارد یعنی ناآگاهی تاریخی و ناآگاهی در زمان حال فقط وفقط یک ریشه دارد وآن استثماروحاکمیت طبقه ی سرمایه بر این طبقه است. به خصوص در مورد دوم که امروزه طبقه ی سرمایه با مصرفی کردن طبقه ی پایین جامعه هم به سودزایی خود می رسد وهم حاکمیت خود را برطبقه ی پایین تراعمال می کند واین نا آگاهی وفقر فرهنگی طبقه ی محروم است که هر روز آن ها را در لجن زار فقراقتصادی دفن می کند. 

البته می دانیم که هر اصلی استثنایی دارد، استثنای بحث مورد نظرهم روشنفکران و آگاهان طبقه ی پایین جامعه هستند که البته در اقلیت قرار دارند. البته روشنفکران مورد بحث با روشنفکرنماهای کافی شاپ نشین و قهوه خور طبقه ی متوسط تفاوت زیادی دارند.( بحث در مورد طبقه ی متوسط و روشنفکران آن را به آینده موکول می کنم.)

روشنفکران طبقه ی پایین به دلیل دغدغه هایی که تاریخ برای آن ها فراهم آورده و این دغدغه ها را به زمان حال و محیط آن ها ارتباط داده است نقشی مهم در پیدایش آگاهی طبقه ی خود ایفا می کنند.روشنفکران طبقه ی ما با توجه به محیطی که در آن زندگی کرده اند و طعم تلخ فقر را چشیده اند به صورت عینی به مشکلات واقفند و با مسائل اجتماعی به صورت عینی و نه به صورت ذهنی و انتزاعی برخورد می کنند.

این دسته درعین حال در دو جبهه مبارزه ی فرهنگی می کنند:اول در میان طبقه ی خود با ناآگاهی طبقه ی خود و دوم بوژوازی و خرده بورژوازی.

و اما در پیدایش آگاهی برای اکثریت طبقه ی محروم، روشنفکران این طبقه با سه گروه سنی و بهتر است بگوییم با سه نسل روبه رو هستند:

اول با نسل گذشته ی خود که خود به چند دسته تقسیم میشوند:

1.عده ی زیادی از مردم عادی که همچنان با شرایط قبلی اقتصادی و فرهنگی خود زندگی میکنند.

2.تعداد کمی هم یا به صورت اتفاقی یا به صورت خودمداری وارد طبقات بالاتر جامعه شده اند.

3.عده ای هم که از  آگاهان زمان گذشته ی این طبقه بوده اند یا دچار انحرافات مذهبی و قوم گرائی شده اند ویا پوچ و بی معنی با نوستالژی گذشته ی خود همراه هستند.

4.در آخر گروهی میمانند که خود را با شرایط جامعه ی جدید وفق داده اند واین افراد تنها امید روشنفکران امروزی از نسل گذشته  هستند برای ایجاد آگاهی  در دیگران.

دوم نسل امروز که جوانان و میان سالان آن ها را تشکیل میدهند که اکثراین دسته هم در منجلاب مصرف گرائی و مد گرائی و یا نظریات سطحی ایدئولوژیک گرفتار شده اند ودسته ی دیگر هم تنها در فکر بالا کشیدن خود هستند (به عنوان مثال بیشتر دانش آموختگان و دانشگاهیانی که وارد طبقه ی سرمایه یا متوسط میشوند) . ایجاد آگاهی برای این نسل امری است دشوار چون جاذبه های  ظاهری جامعه ی سرمایه داری آن ها را به سوی خود میکشاند.

و اما نسلی است که همیشه روزنه ی امیدی برای حل دغدغه های روشنفکران طبقه ی پایین جامعه میتواند باشداین نسل کودکان هستند. صحبت من از کودکانی که به قول صمد بهرنگی سوار پونتیاک میشوند نیست،بلکه از همان کودکان فال فروش و گل فروش خیابان ها وپارک ها است.از کودکانی است که هیچ گاه مهر مادری و محبت  پدری را تجربه نمی کنند، چون پدر و مادر برای رفع نیازهای زندگی صبح تا شب سر کار هستند. کودکانی که فقط در خواب بازگشت شبانه ی پدر به منزل را تجربه می کنند. کودکانی که سه یا چهار نفره بر روی نیمکت های مدرسه می نشینند،کودکانی که اعتیاد،فحشا و طلاق را از نزدیک لمس میکنند.

تولید آگاهی و آموزش باید ازاین نسل شروع شود، تا هنگامی که این کودکان  وارد عرصه های اجتماعی میشوند،مانند نسل های گذشته ی خود با مسائل اجتماعی برخورد نکنند.

و در آخر من در تضاد سیاهی،گوشه گیری و بوف کورصادق هدایت از یک طرف و مبارزه،غرق شدن و 24 ساعت در خواب و بیداری صمد بهرنگی از سویی دیگر مورد دوم را انتخاب میکنم:

                      ای کاش آن اسلحه ی پشت ویترین مال من بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:19  توسط رامیز  |